مردابی برای تنهایی من
می خوانم سرودی را که ساخته ام. می بارم چون باران.می گویم ولی نیست شنونده ای
انگار چشمانم آماده بارشند و شاید دل بس تابن باز در حال طقیانگری هرچه هست به دلتنگی من برای چه و چه و که و...مربوط می شود دل بیچاره اینقدر ضر و شاید زر و شاید ذر نزن تو که نجات دهنده ای تو که از آدم تا خاتم و در تمام ادیان وعده ظهورت و را داده اند و تو که دلتنگی و منتظر تر از همه ما ای کاش ظهورت را بر ما عیدانه می بخشیدی با تمام وجودم دوستت دارم و چشم به راه تو ام بیا و بر دل و جان خسته ما روح ببخش بیا و از ظلمت برهانمان میلادت مبارک به امید ظهورت هرچه و هرچه و هرچه زودتر و غمناکترین روز سال با طلوع اولین شعاع خورشید فرا رسید روزی که جز من هیچ کس واسش مهم نیست امسال روز تولدم رو یاد آوری کردم اما باز به همون انتظار سالهای پیش دچار شدم و باز هیچ کس روز تولدمو تبریک نگفت از صبح جایی نرفتم خیره به تلفن و همراهم و همه خانواده ام و حتی دستان آسمان........... اما جز اضافه شدن یه یک به سن لعنتیم دیگر هیچ......... بابتش خدارو شکر می کنم اما به همون اندازه غمگینم غمگینم که یه سال دیگه هم گذشت و من نتونستم کوله بار غمهامو زمین بزارم امسال از خدا عشق خواستم و عشق و عشق امسال عشق خواستم حتی یه ذره کوچک ذره ای که بتونه زندگیمو گرم کنه حتی یه ذره حتی یه ذره کوچولو.......... که توی ذهنم از شب تا صبح دوران پیدا می کرد فرزندم خاموش باش صدای تو خوب نیست صدایت پر از بغض است صدایت پر از فریادهاییست که هرگز به ابتذال فریاد شدن سر خم نکردند و جگرت آنقدر پاره پاره است که صدایت را محضونتر می سازد فرزندم می دانم که روزی خوشخرام بودی یادم می آید هنگامی که زیبا بودی و به گردت هزاران حلقه در حسرت و تماشایت اما حالا زیبا نیستی آنقدر از این و آن خنجر نامردی خورده ای آنقدر فریادت را در گلو نگه داشته ای که رنگت کبود شده حتی سفیدی چشمانت و لبهای کوچک چون برگ گلت آنقدر دشنه خورده ای که چیزی از وجود لطیفت نمانده سراسر وجودت را زخمها یی عمیق و وحشتزا پوشانده است فرزندم خاموش باش صدای تو دیگر خوب نیست صدایت را در گلویت نگه دار آنقدر تا گلویت از صدا منفجر شود آنگاه صدایت چون نای نی از گلو خارج خواهد شد فرزندم حرفهایت را نگه دار فقط آنگاه که کلاغها می خوانند آزادانه هم صدایشان شو کلاغها شوم می خوانند!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه کسی گفت شومند؟ مگر چه کرده اند؟ شومی آنها را کجا دیدند؟ آنها فقط همه چیز را قایم می کنند و گاهی چیزهایی را می دزدند چون آنقدر در محرومیت بوده اند که مجبورند همه چیز را برای روز مبادا پنهان کنند به خاطر سیاهیشان به آنها تهمت شومی زدند چون زیبا نبودند و سیاه بودند آنها را راندند و مهر شومی بر پیشانیشان زدند آنها پراز استعدادند اگر هم کلامشان شوی همینکه بغض گلویشان آرام گیرد با تو سخن خواهند گفت فرزندم با کلاغها دوست باش حرفهایشان را گوش کن صدایشان آنقدر بغض دارد که زیبا ادا نمی شود اما اگراز تو مهری ببینند با تو دوست می شوند و راز گنجهایشان را با تو می گویند آنها گنجهای زیادی در سینه دارند می دانم کلاغ زیبا نیست که اگر خوب بنگری بسیار زیباست هیچ نقاشی نقشی زشت نمی زند و کلاغ نقاش فوق العاده ای داشته کلاغ مهرش را زیر آوار غمهایش پنهان کرده به چشمهایشان نگاه کن آنقدر اشک دارد که آنها را میان سیاهی پوشانده اند تا غرورشان محفوظ بمانند سرشان را بالا بگیرند اشک بریزند و هیچ کس اشکشان را نبیند و چه کسی غرور کلاغها را حفظ می کند؟ چرا چون سیاهند؟ چه کسی بهایی بابت کلاغ می پردازد؟ و چه کسی پنیرش را به کلاغی می دهد؟ مگر به کبوتر و گنجشک و مرغ و هزاران پرنده دیگر آب و دان نمی دهند ؟ مگر غرور و ابهت و شکوه عقاب و باز را در قفس نمی کنند عظمت شکار کردنش را می گیرند و بهایش تکه ای استخوان یا گوشت پس مانده غذا تا به حال می دانستی وقتی کلاغی میمیرد دیگر کلاغها جسدش را با خود می برند و جایی دفن میکنند آنگاه دورش می چرخند ومی گریند می گریند و می چرخند چون زجر زیادی کشیده غرورش زیادی شکسته و اشکهای بی شماری ریخته و با تمام اینها برای زنده ماندن و اسیر نشدن جنگیده و تلاش کرده فرزندم این سرنوشت شبیه سرنوشت توست اگر زیبا نباشی تردت می کنند و هرگز دوستت نخواهند داشت و فقط روزی که دفنت کردند و از میانشان رخت بربستی به یاد می آورند تو خوب بودی مهربان بودی با کلاغها سخن می گفتی کلاغها به تو اعتماد کرده و با تو سخن می گفتند و تو پنیرت را با کلاغها قسمت می کردی و در سینه ات گنجهای بسیاری پنهان داشتی و قلبت را بیرون می کشند و می دزدند چون از طلاست و می توانند با آن ثروتمند شوند فرزندم بغض گلویت را فو خور تا صدایت زیبا شود و اگر نه خاموش باش و هم کلام کلاغها... شبها فرست خوبیست برای پرسه زدن در خلوت رویاهایی که پر از حس بارانند پر از عطش عشق پر از الطهاب وهم انگیز از نگفته ها لبریزم زیر آواری از زخمهای پر لهیب از پشت پلکهایم خواب دریا را میبینم که خشکیده است عجیب هوس ساحل دریا را کرده است دل بی تابم حسرت امواجی خروشان و هوایی که از رطوبتش نفسم به تنگ آید حرفهایم زیبا نیست مرا ببخش فراموش کرده ام از روشنی انعکاس درخشان خورشید شعری بسازم شاید چون زخم خورده شبهای تاریک و سرد و وحشتزا و مسمومم دور از چشم خورشید و صبح در سایه های سرد مدفون شده ام اما تعجب نکن برای هرچه تنهاییست فکرهایی میکنم حتی اگر تو هرگز نیایی و برای شمعدانی های کنار باغچه دلتنگی ام فکری نگنی دستم را ستون و محافظ وجودم می کنم یا علی می گویم و باز بر می خیزم از تمام زمین خوردنها دلگیر می شوم ولی نباید بایستم میخواهم پیشروم وجودم خورد میشود له می شوم آتش میگیرم می سوزم و خاکستر میشوم باید بایستی تا برسی مثل یک غوره بر سر شاخه بمانی تا انگور شوی باید انگور شوی تازه بعد از ایستادن زمان له شدن است باید انگور وجودت له شود تا مدتها لهیده بمانی تا از شیره وجودت شرابی سرمست به وجود آید باید شراب شوی و باید بسوزی باید انقدر بسوزی تا خاکستر شوی و صبور باشی تا از خاکسترت ققنوسی تازه متولد شود باید ققنوس شوی تا بتوانی پر گیری و به اوج برسی باید پرگیری و پرواز کنی باید به اوج برسی بهایش سنگین است آیا طاقت رسیدن به اوج و عروج را داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بالهایت را بگشا به زودی پرواز خواهی کرد و با قدرت بال خواهی زد و به اوج خواهی رسید تنهایی تا انتهای خنده هایم رخنه کرده تمام لحظه هایم از بی صبری پر گشته بغض راه نفس هایم را تنگ کرده این روزهایم مثل آن روزها ساده نمی خندم دلم برای همه حتی خودم تنگ شده انگار در گذر زمان و تلاتم زندگی گم شده ام خودم را این روزها پشت لبخند پنهان میکنم تاکسی پی به اشکهایم نبرد بالهایم این روزها چیده شده و من در حسرت آسمانم هنوز.......... مدام بر افکارم میپیچم ولی فقط پیچ میخورم بغضهایم سیگینترند و فاصله ام از همیشه دورتر این روزها م شده خیلی گم شده ام از همیشه دورترم و تاریکتر این روزها دیگر هیچ ستاره ای در آسمانم نیست این روزها سردتر و وحشیتر از همیشه میگذرد مبهوت گوشه می نشینم و بغضم را فرو میخورم و لبخند می زنم دلم تنگ شده برایت نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم به اینجا که رسیده ام حالا باید چه کنم و برای که و برای چه؟ زندگیم مثل زربان قلب مرده ممتد شده هیچ چیزی لذت واقعی را برایم ندارد کلافه ام نمی دانم باید چه کنم ؟ اگه راهی بلدید پیشنهاد بدید چه کار کنم؟ هر روز می نشینم و سوختم را تنهای تنها تماشا میکنم. چه زیبا رقصی در میان شعله ها دارم و چه صبورم . می دانم دلیل خوش رقصی من شعله ها هستند شعله ها که بی رحمند و زیبا. از وجودم آنچنان نقشی می سازند که تا ابد خاکسترم زیبا بماند. رقص شعله ها در رقص من می آمیزند و چه زیباست وقتی ترانه سوختن را باد همراه می شود. عاقبت نقشی زیبا خواهم شد می سوزم تا خاکستر شوم و می مانم تا همره باد خاکسترم به سوی تو پرکشد. روزی به پروازم وزیبایی نقشم لبخند خواهی زد و من همین را می خواهم. لبخند تو را هرچند همیشه لبخند بر لب داری.............. شناور و خوشحال یه روز آروم آروم معلق میشم یه روز پر میکشم می رم دنبال باد انگار هرگز این تصویر آشنا نیست انگار گم شدم کاش در امتداد دلتنگیهایم گاهی خود را می یافتم چقدر تصویرم خسته است چقدر تصویرم از من دور است چقدر گم شده ام بیقرارم برای دانستن تو به زندگی جدید من خوش آمدی حافظ گفت آمدنی در کار نیست دیگر منتظرت نمی مانم حالیست مرا حالیست مرا که شور می بارد از او خورشید خوشم که نور می بارد از او این چیست به جز عشق که بر جانم زد بنگر به رخم سرور می بارد از او باز عید آمد و من برگ و نوا ساز نکردم آمدم دست و پایی بکنم باز نکردم خواستم سال به خورشید جمال تو کنم نو ماه اسفند جز اسباب سفر ساز نکردم ناز کردی تو که یک لحظه به دیدار من آیی من که از راه دراز آمده ام ناز نکردم به همه جا بنگر مطمئن باش شقایقها باز خواهند شکفت و زمین را باز خواهند شکافت من می دانم ای طراوت باغ اندیشه ام کاش تمام تنهایی ات را درون قاب فیروزه ای دلم می ریختی و روزهایم بوی تو می گرفت کاش انتظارم را به محراب خوبیهایت می کشاندی و سیمای ایمانت را روی سجاده زندگی ام پیوند می دادی در زندگی…. در زندگی درنگ کن و بیندیش…. قبل از هر عکس العملی فکر کن….. صبور باش… بگذار و بگذر…. از یک نفر گرفته تا هزاران نفر همه را دوست بدار …. شنیدم کسی میگفت: اگر مدام در مورد مردم قضاوت کنی دیگر وقتی نداری تا آنها را دوست داشته باشید….. من هنوز وجودم را ثابت نکرده ام. هنوز قدرتم را به رخ نکشیده ام و هنوز می خواهم خودم را فریاد کنم ولی انگار انگشتانشان را تا آرنج در گوششان فرو کرده اند و هرگز صدایم را نخواهند شنید. انگار تب دارم و وجودم یکسر به آتش کشیده شده باید بسوزیم تا از خاکسترمان ققنوسی تازه نفس به زیبایی به پرواز در آید. با عجله و ترسان وارد بیمارستان شدم رعب و وحشت لحظه هایم را پر کرده بود وقتی کنارش رسیدم به چهره اش خوب نگریستم تا تک تک خطوط چهره اش را به یاد بسپارم. اشک از چشمانم فرو می چکید و از او و خداوند او ماندنش را می خواستم بوسیدمش و نوازشش کردم انگار لبهایم می خواست بارها و بارهای دیگر ببوسدش تا حسرت بوسیدنش را راحت تر به سر برد آرام و بی صدا بود صدای ضربان قلبش که تندتر شده بود توجهم را جلب کرد سرم را بالا آوردم نگاهم در نگاهش گره خورد بی هیچ حرفی ودنیایی حرف برای گفتن انگار چشمهای کم نورش فریاد می کشید لبخند بر لبانم نشست باز بوسیدمش و بوسیدمش و باز تمام چهره و خطوطش را یک به یک و مو به مو نگاه کردم تا هرگز از یاد نبرم. گفتم نباید ما را ترک کنی التماس می کنم حالا نه... و اشک از گوشه چشمش جاری شد و هر دو با هم گریستیم چقدر لحظه ها سخت بود و به سرعت می گذشت در حالی که من از همان تلخی لحظه ها می نوشیدم تا سیراب شوم و تمام آن سختی و تلخی را به خاطر روشن بودن شمع وجودش بر جان می خریدم... در تمام لحظه ها مردد از خداوند معجزه می خواستم معجزه ای که او را کنار ما نگاه دارد... و انگار خدا دلش برایم می سوخت... روزهایی سخت و شاد بودنی از حضورش که ما را با تمام خستگی ها به بیمارستان می کشانید... و انگار هر روز که می گذشت ما بی قرارتر می شدیم.... آن روز همه جمع مان جمع بود همه مان حاضر بودیم... وقتی بالای سرش رفتم دستهای سردش را گرم فشردم سردی تمام وجودم را گرفت... نگاهش بی نور ملتمسانه از من اجازه رفتن می گرفت می خواست راضیم کند ... می خواست حسرت آخرین نگاه به دلم نماند و منتظرم مانده بود.. اشکهایم که جاری شد با حسرت تمام گفتم باشه برو و بیش از این اسیر من نمان ولی زود به زود به من سر بزن و باز گفتم خدایا راضیم به رضای تو و چه آرام تو در کنارم خاموش شدی............... و من جسم تو را به خاک و روحت را به خدای خاک سپردم.... و با چه حسرتی تنها تر از همیشه ماندم.... و با چه حسرتی گفتم خانه نو مبارک.... و با چه حسرتی تو را .... و با چه حسرتی... چندیست خسته ام ... اشک هایم سر انگشت مهربان تو را کم دارد... و من چه تنها تر از همیشه ام..... با چه اندوه بی پایانی آجر به آجر و خشت خشت خاطرات و خانه را به یاد می سپردم .... این خانه تولد من است... این خانه بچگی و شیطنت من و پدر من است... این خانه مرا، پدر مرا ، پدر بزرگ مرا ، و جد مرا در خود سکنی داده بود ... صدای گریه ها و خنده هایمان تا ابد در فضای خاطرات خانه جای خواهد داشت... دیروز مادربزرگ گلها را آب داد حیاط را جارو کرد و آب پاشید آب حوض ماهی را عوض کرد اتاق ها را یک به یک تمیز کرد چای درست کرد و حمام رفت لباس زیبا پوشید موهای قرمزش را شانه کرد و منتظر شد تا فرزندانش همسرش را به خانه جدید ببرندو به خانه برگردند تا از آنها پذیرایی کند و پدر بزرگ با روحی شاد به او بپیوندد و هر دو با هم مراقب فرزندانشان باشند دلم بی نهایت برای هر دو شان مخصوصان مادر بزرگ تنگ شده... نمی دانم این را که گفت... آخ که چه زود دیر می شود... چندیست در تکتک لحظه هایم این سخن طنین افکنده.. آخ که چه زود دیر می شود... گاه سفره هایی پر از نعمت در کنارمان پهن گشته و ما از آنها بهره ای نمی جوییم و آنگاه که سفره جمع شد در حسرت سیب سرخی تا ابد می مانیم... دلم یک سر همه درد است هوا امشب بسی سرد است و تاریک است میان خلوتی مبهم بسان قطره در دریا مثه ماهی تو یه ساحل،در اوج سرد آدمها بسی تنها و خواموشم دلم همچون دل یک مرده اندر قبر میان تاری یک شب، به لرزش باز افتاده تپشهایش ضعیف و تند گردیده عرق از روی می بارد و لبهایم سرودی تلخ، همچون ساز می خواند صدای نی لبک بر خلوتم حس غریبی باز آورده وجودم مثل شمعی داغ می سوزد و شاید شعله اش خاموش می گردد و می سوزد و می سازد و کم کم محو می گردد و من با قطره هایم موج می سازم و موجم را به دریای غم اندازم و سیلاسا ز دیده خون برون ریزد و چشمانم در آن سیل غرق می گردد نفسهایم..... نفسهایم شمارش تا سحر معکوس می خوانند ..................... و من در خلوتم ، در خلوت یک آینه ،قبری... برای یادگاری می شکافم و امشب شعله ام خاموش می گردد و من در قهقرای خلوت و غصه ز غمها مثل هر شب باز می میرم .................. نمی دانم که تا کی بایدم مردن نمی دانم چرا من باز می میرم و می میرم و می میرم.... نمی دانم چرا یک دم نمی میرم به کجا می روم... تاکی می مانم.. تنها تنها تنها فقط می روم تا رسیدن به دوست تا پیدا کردن خودم تا یافتن را زیستن خدایا فقط به تو پناه می برم خدایا جز تو کسی را ندارم یکی بود یکی نبود یه روز یکی بود که هیچ کس نبود چون فقط یه دل بود که می خواست عاشق باشه. ولی بیرحمانه شکستنش اونقدر شکست که تیکه هاشو دیگه نمی شد کنار هم چید. یکی، دیگه دل هم نبود فقط یه تیکه بود که مثه چشم بود که غصه ها بردنش کنار جاده انتظار. تیکه دل یکی کنار جاده انتظار ، منتظر موند و منتظر موند و منتظر موند... اونقدر گریه کرد تا اشک چشماش تموم شد ولی جاده زیر بارون تیکه منتظر ، خیس شد و خیس شد و خیس شد... اونقدر که برکه شد و تیکه اونقدر توی برکه نشست که برکه مرداب شد و تکه رو در خودش فرو برد و تیکه دل تا آخرین لحظه که روی آب بود چشم به راه بود و وقتی هم ته آب رسید منتظر بود و وقتی آب برکه راه نفسش رو گرفت هنوز منتظر بود دل که مرد باز هم منتظر بود و چشماش هرگز بسته نشد چون منتظر بود... بیچاره دل که تا ابد منتظر بود... اینو نوشتم تا بدونی یه دل شکسته تا آخر منتظرت بود... آره با تو ام منتظر خود تو... تو که هرگز طعم تلخ انتظارو نمی چشی چون تیکه دل به اندازه تو هم منتظر بود اگرچه کنار هم زندگی می کنیم با هم حرف می زنیم با هم می خندیم اما فاصله ما زیاد است چون دلها مان با کارهایمان متفاوت است...... 




شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا ميروبد.
بوي هجرت ميآيد:
بالش من پر آواز پر چلچلههاست.
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.
بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچهيي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره ميبينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه ميخواند.
چيزهايي هم هست، لحظههايي پر اوج
(مثلا" شاعرهيي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفشهايم كو؟ ![]()
![]()

